چهلم ارباب هم تمام شد .

خیلی گران تمام شد این آب خواستن  یک مشک از قبیله ی ما ،یک عمو گرفت

خدا داند که سال دیگه ما زنده باشیم و برای آقا سینه بزنیم و گریه کنیم .

از فردا پیراهن نوکری را  با  اشک چشم  خواهم بوسید و کنار خواهم  گذاشت و روز  جدید خداجون را با پیراهن سفید آغاز می کنم.

پ.ن :آخرش کربلا ور می بینم !